|
آیا
اسلام
دین خشونت است؟
واژه
"اسلام" برگرفته از واژه "سلم" است که در زبان عربی به آرامش و
نرمخوئی نیز تعبیر شده است. ولی چرا جناحهائی در اسلام وجود
دارد که تنها فرهنگ خشونت و کشتار و مرگ را ترویج می کنند؟
آیا فرهنگ
اسلامی، فرهنگ خشونت و خون است و عادی ترین راهکار حل اختلافات
کشتن و کشته شدن، و مؤثرترین شیوه مجازات اعدام و سنگسار است؟
آنانی که
چنین ارزیابی را ارائه می کنند به آیاتی از قرآن استناد می
برند که در آنها هشدارهای تندی به مخالفان و بی دینان و از راه
منحرفین داده شده است.
ولی دیگر
کسانی هستند که آیات آرامش طلبانه و نرمخویانه قرآن را آورده و
بر این باورند که اسلام از ریشه "سلم" به معنی آرامش طلبی و
مدارا آمده و همزیستی و همیاری را بین جهانیان ترویج می کند.
همیشه از
وارد شدن به مباحث دینی دوری جسته ایم و این بار نیز چنین
خواهیم کرد. ولی یک واقعیت مسلم آن است که افراد و گروههائی
وجود دارند که همیشه بر آیات پیکار جویانه تکیه کرده و دیگر
آیات را نیز چنان تعبیر و تفسیر می کنند که در راستای اندیشه
ها و باورها و آرزوها و هدف های خشونت گرایانه آنان باشد.
پیروان
مکتب نخست می گویند که با درگذشت پیامبر عظیم الشان اسلام،
خلفای راشدین کوشیدند دین نوین را به ضرب شمشیر بر دیگران به
قبولاند؛ و در واقع در پناه شعارهای انسانی اسلام، سر بریدند و
شکم دریدند و دیگران را ناچار به پذیرفتن دین خویش ساختند.
ولی اعراب
بیابانگرد جزیرةالعرب خواسته دیگری را نیز به به بهانه اسلام
دنبال می کردند و آن برپائی یک امپراطوری بزرگ به شیوه
امپراطوری های ایران، مصر، روم و یونان قدیم بود. و گر نه،
چگونه می توان یک باور دینی و خداپرستی و ایمان به حضرت محمد
را به ضرب شمشیر بر دیگران قبولاند.
دین یک
باور درونی است - چگونه می توان آن را از برون تحمیل کرد؟
اگر خون
ریزیهای یک هزار و چهار صد سال پیش را نادیده بگیریم و چنین
ادعا کنیم که جنگ طلبی و کشورگیری بخشی از فرهنگ آن زمان بوده
که به قوم و ملت خاصی اختصاص نداشته است، می بینیم که حتی
امروز نیز فرهنگ خشونت در ابعاد گسترده تبلیغ می شود:
زنان را
به عنوان مجازات سنگسار می کنند، جوانان را به عنوان کیفر به
دار می آویزند و دزدان را به عنوان قصاص دست و پا می برند.
نه تنها
این، که دختران را اگر از دیدگاه آنان دست از پا خطا کرده اند،
در خواب خفه می کنند و یا در بیداری با چاقو بدنشان را تکه تکه
کرده، آنان را به اعماق چاه می ریزند.
بدتر از
آن، اختلاف خود با دیگران را می کوشند به ضرب شمشیر برطرف کنند
و در این راه هیچگونه رافت و ترحمی در آنان وجود ندارد:
نخستین
سخنانشان در آستانه اعلام استقلال دوباره اسرائیل آن بود که
"ما به ضرب شمشیر شما اسرائیلیان را به دریا می ریزیم!"
مگر هم
اینان نبودند که با حمله به خاک ایران، کودکان را کشتند، زنان
را مورد تجاوز جنسی قرار دادند، اموالشان را غارت کردند و در
صدد انهدام تمدن ایران زمین برآمدند و مردان را ناچار ساختند
اسلام بیآورند؟
در طول
همه نیم قرن و شاید یک قرنی که نزاع اعراب با اسرائیلیان ادامه
داشت، یک روز نیامدند پیشنهاد کنند که بنشینیم و با هم گفتگو
کنیم و اختلافات خویش را با توافقی دوستانه برطرف سازیم.
پنجاه و
چند سال اسرائیل دست دوستی و برادری و همکاری به سوی آنها دراز
کرد و آنان این دست دوستی را کنار زدند و گفتند در میدان جنگ
به اسرائیل پاسخ خواهند گفت.
اسرائیل
با آنان قرارداد صلح اوسلو را امضا کرد، که نخستین تعهدشان در
چارچوب توافق آن بود که از این پس اختلافاتشان با اسرائیل را
در کنار میز مذاکره حل کنند. ولی آنان نمک را خوردند و نمکدان
را شکستند و به ترور و آدم کشی ادامه دادند.
اسرائیل
سراسر نوار غزه را به آنان سپرد و از آنجا کاملا خارج شد، تا
دیگر بهانه ای نداشته باشند و از ستیز دست بردارند و توان و
انرژی خویش را از این پس صرف سازندگی کنند - ولی آنان به جای
این، همچنان به ترور ادامه دادند و حملات موشکی و پرتاب خمپاره
را شیوه زندگی خود ساختند.
در اثر
ضربات سهمگین اسرائیل احساس کردند که از پای درمی آیند و
درخواست آتش بس موقت کردند، ولی در اوج همین آتش بس نیز گاه و
گداری همچنان موشک می اندازند و خمپاره شلیک می کنند - و تازه
فریاد برمی آورند که چرا اسرائیل گذرگاهها را دوباره می بندد و
عبور کالا را متوقف می سازد.
کارگری که
در شرق اورشلیم زیست می کند و یک مقاطعه کار اسرائیلی به او
کار داده، ناگهان بر بولدوزر سوار می شود و با بیل مکانیکی غول
پیکر، زن و کودک و اتومبیل و پیر و جوان را به هوا می برد و به
زمین پرتاب می کند - و نامش را هم "مبارزه ملی یا مبارزه دینی"
می گذارد.
ولی این
قساوت قلب، این انسان ستیزی، این عطش خونریزی و خونخواری، تنها
علیه اسرائیل به کار گرفته نمی شود، بلکه در روابط بین خود
اعراب، و بین خود مسلمانان نیز با همه ابعاد فجیع و تکان دهنده
اش خودنمائی می کند.
هنوز به
یاد دارید که وقتی حماس در نوار غزه کودتا کرد، چگونه سران فتح
را به گلوله بست و مغزشان را متلاشی کرد.
سخنان
محمود عباس را به یاد داریم که گفت: جنایات حماس علیه برادران
فلسطینی خود، روی هر جنایتکاری را سفید کرد.
به
جنایاتی که هرروز در عراق می گذرد چشم بدوزیم که چگونه تروریست
اهل تسنن، به نام اسلام و به نام صدام حسین، کمربند انفجاری
خود را در میان مردم و در کنار زن و کودک به کار می اندازد تا
این برادران و خواهران دینی خویش را به قتل برساند.
تروریست
اهل تشییع را در بغداد به یاد آوریم که چگونه سنی کشی می کند.
نگاهی به
آن سو بیاندازیم و به یاد آوریم که چگونه در پاکستان، هر سال
در آستانه عاشورای حسینی، گروهی تروریست ناانسان، که خود را
اهل تسنن می خوانند، به مساجد شیعیان حمله برده آنان را به
گلوله می بندند - و چگونه تروریست شیعه، مسلمان اهل تسنن را در
پاکستان هلاک می کند.
جنایات
صدام حسین را علیه ملت مسلمان ایران به یاد آوریم که چگونه
شهرهای این کشور را به موشک بست.
سخنان آیت
الله خمینی را یادآوری کنیم که گفت: "جنگ تا سقوط صدام و حزب
بعث باید ادامه یابد".
وی گفت:
"چه اهمیت دارد که نیم میلیون نفر و یا یک میلیون نفر دیگر
ایرانی در صحنه نبرد جان خود را از دست بدهند. این همه، در راه
اسلام است، جان آدمی را چه ارزشی!"
و باز به
یاد داریم که صدام حسین نه تنها مردم مسلمان شهرهای ایران را
به موشک بست، بلکه علیه کردهای عراقی (و سربازان ایرانی) نیز
سلاح شیمیائی به کار برد و چه فجایعی آفرید!
اگر او
مسلمان است، مگر ایرانیان اسلام نیآورده اند و هنوز مجوس محسوب
می شوند؟
دوران جنگ
داخلی در یمن را در دهه شصت قرنی که پشت سر گذاشتیم به یاد
آوریم که ارتش مصر به فرماندهی جمال عبدالناصر به کاربرد گاز
خردل علیه رزمندگان یمنی روی آورد! مگر آنان عرب مسلمان
نبودند؟
به
جنایاتی که ارتش حکومت کودتائی- اسلامی سودان علیه مردم دارفور
مرتکب می شود نظر افکنید - که چگونه آنها را به رگبار گلوله می
بندند و همانند برگ خزان به زمین می ریزند و باکی ندارند! مگر
اهالی دارفور انسان نیستند؟ مگر سودانی نیستند؟ مگر حق و حقوقی
در خاک وطن خویش ندارند؟
یک هزار و
چهار صد سال تاریخ عرب را مطالعه کنید که جز خونریزی و انسان
کشی مطلب دیگری در آن نمی یابید.
به امروز
بنگرید، می بینید که هنوز همچنان قتل و کشتار مهمترین راهکار
از جانب آنان محسوب می شود!
چرا باید
چنین باشد؟
چرا ستیز
و خون را جایگزین مهر و دوستی و همزیستی و مسالمت ساخته اند؟
درست است
که سه سازمان ترور فلسطینی ادعا کردند که آن جنایتکار راننده
بولدورز، در حمام خونی که روز چهارشنبه گذشته به راه انداخت،
به دستور آنها به چنین اقدام ددمنشانه ای دست زده بود، ولی ظن
قوی تر آن که آن قاتل فاقد تعلق گروهی و وابستگی سازمانی بوده
است.
ولی حتی
اگر بپذیریم که او سرخود به این جنایت دست زد، بی تردید نباید
فرهنگ و آموزش عربی را که سرشار از خشونت و وعده بهشت است از
نظر دور داشت.
رهبران
دینی و اجتماعی و آموزشی این افراد مسؤولند که آنان را شستشوی
مغزی می دهند و آنان را برای درگیری و خشونت و ستیز می
پرورانند و جهاد و شهادت را دو ارزش مهم دینی و اخلاقی و
انسانی می دانند.
در
اردوهای تابستانی در نوار غزه، کودکان را به جای آن که برای
دوستی پرورش دهند، آنها را انسان ستیز به بار می آورند و به
عنوان بازیهای کودکانه، کاربرد تیربار و نارنجک و هفت تیر را
به آنان آموزش می دهند.
به برخی
کارتون های کودکان در شبکه های تلویزیونی حکومت ایران بنگرید:
به جای آن که موازین انسان دوستی را به آنان یاد دهند، می
کوشند کودکان را انسان ستیز و به ویژه اسرائیلی ستیز و غرب
گریز و مخالف آشتی و مدارا تربیت کنند.
خود را
"آفتابی در حال طلوع" و "جنبشی جوان و پویا" می دانند و دنیای
غرب را "پیر و فرسوده" و "گریزان از جنگ و درگیری" معرفی می
کنند و غریو سر می دهند که بزودی از نظر جمعیتی نیز اروپا را
خواهند بلعید.
پس چرا
حتی امروز، با این همه درآمد کلان نفتی، مردمانشان این چنین در
ناداری و محنت به سر می برند و از کاروان پیشرفت و رفاه به دور
مانده اند؟
نوشته: منشه امیر
اورشلیم 5ر7 ر2008
برگرفته از: رادیو اسرائیل
[1131]
|